تبليغاتX
ARNIKAs WORSHIPs
ستایش های یک آریایی نیک کردار
 

دوستي برايم شعري نوشته بود. خيلي چسبيد، توي اين روزها آدم را قلقلك مي دهد:

 

آدمی یک پرسش است
و دو راه:
بودن یا شدن ؟

شدن
تیغ می خواهد و تدبیر
و کـُشتن و کٍشتن
و تبر و تردید
و نمک پرسش
بر زخم آگاهی

اما بودن
چیزی نمی خواهد:
تکه ای لُنگ
عقلی گنگ
پایی لَنگ
و دلی تَنگ
که فراوان است

+ نوشته شده در  Sat 4 Jul 2009ساعت 9  توسط پدرام 

من از سوريه برگشتم. در مصاحبه ام قبول شدم. وقتي از اتاق مسئول سفارت بيرون ميامدم، به من گفت شما از اين به بعد هموطن من هستيد. به سمت ايران پرواز كردم و با اشتياق پاي صندوق راي رفتم. در فرودگاه راي دادم و فراموش نمي كنم آنهمه حرارتي را كه در هفته قبل براي توجيه كردن افراد جهت حضور در انتخابات بخرج داده بودم.

شنبه صبح من ديگر نمي دانستم كجايي هستم؟ ايراني اگر بودم رايم در اين كشور ارزش داشت. انگار اين وطن من نيست. اينجا كشور ميليون ها نفري كه رئيس جمهورشان را نمي خواستند ابقاء كنند، نيست. اينجا سرزميني است براي تعدادي معدود آدم كه بي سوادها و گرسنگان را نيز به همراه خويش مي كشانند. كشور من سالهاست كه دزديده شده و من در آن غريبي بيش نيستم. به قول دوستي مدتهاست كه در سرزمينم احساس غربت مي كنم. ميليونها ايراني چند روز است كه افسردگي، دلسردي و نا اميدي در وجودشان موج مي زند. آنها همه غريبند. وقتي در كوي و برزن نيروهاي حافظ امنيت گروهي قليل (نه حافظ امنيت كشور و ملت) مردم را به باد كتك مي گيرند و فحش نثارشان مي كنند، مردم احساس مي كنند اشغالگرند. پير و جوان ديگر اينجا را مملكت خودشان نمي دانند.

عده اي به من تبريك مي گويند و اظهار غبطه مي كنند كه خوش بحالت داري ميري. اما فراموش نبايد كرد كه چه جمعيتي از ايرانيان خارج از كشور جمعه راي دادند و با چه شوري بازيچه شدند. دوستي باردار از يك شهر در كشوري غريب براي راي دادن 5 ساعت زميني سفر كرده بود تا بتواند راي خود را در صندوق راي بيندازد. و حال آنها چه حالي دارند؟ كساني كه سالهاست در غربت ساكن شده اند هنوز اميدي داشتند براي وطن و هويت سابقشان، من كه ديگه جاي خود دارد.

اين روزها من نمي دانم وطنم كجاست؟

+ نوشته شده در  Mon 15 Jun 2009ساعت 11  توسط پدرام 

 

دقایقی پیش سایت محبوب فیس بوک در ایران بر روی کاربران مسدود شد. این کار درست در زمانی انجام می شود که بعد از اولین برنامه تبلیغاتی میرحسین موسوی در تلویزیون موج سبز وسیعی در حمایت از او در فیس بوک برپا شد و کاربران به داغتر کردن بحث های انتخاباتی پرداختند.

دولت خدمتگزار با مسدود کردن این جریان اطلاعاتی روی قشر عظیمی از مردم خطر شرکت گسترده مردم در انتخابات را تهدیدی جدی برای خود نشان داد.

گفتنی است که چند ماه پیش همین سایت در کشور مولداوی باعث خیزش سراسری مردم در اعتراض به سیاستهای دولت آن کشور شد. بنظر می رسید باز شدن فیلتر این سایت در ماههای اخیر دلیلش دادن آزادی های محدود به مردم در آستانه ی انتخابات بوده است اما با گسترده تر شدن بحث های انتخاباتی در فیس بوک دولت ترجیح داد سایت را تعطیل کند.

قابل توجه دوستانی که فکر می کنند با بودن این و آن هیچ تفاوتی در زندگیشان ایجاد نمی شود و قصد تحریم انتخابات را دارند..بازهم سر حرف خود باشید که خوب زمانی است برای انفعال.

به امید تعطیلی تمام مجراهای ارتباطی مردم ایران با یکدیگر

+ نوشته شده در  Sat 23 May 2009ساعت 16  توسط پدرام 

در يك نظرسنجي ديدم هنوز تعداد بيشماري هستند كه قصد شركت در بازي انتخابات را ندارند. قضيه جدي تر از آن است كه بخواهم از كروبي يا موسوي حرف بزنم و فعلا بايد روي توجيه دوستان براي شركت در انتخابات تمركز كرد و اگر اجازه بدهيد در اين مباحث من دوباره برگردم بر لزوم شركت در بازي انتخابات.

دوستي برايم نوشته بود شركت در اين دايره ي تنگ جز ننگ چيزي نيست و من با رايم، خودم را بي بها و نظام را با بها نمي كنم!

دكتر سروش در انتخابات قبلي همين موضع را اتخاذ كرده بود و به دور از هياهو بود اما اينبار مي گويد:

"گريختن از اين مسابقه شرط خرد نيست چرا كه كار را به بي خردان وانهادن است. همه نيك مي دانيم كه دايره و قاعده بازي را چنان تنگ گرفته اند كه جز معدودي توان و مجال بازيگري ندارند.

نيزه بازي اندر اين گوي هاي تنگ

نيزه بازان را همي آرد به ننگ."

دوست خوبم همونطور كه گفته بودم اين يك بازي مسخره است كه همه مي دانند و شركت كردن يا نكردن در آن هيچ اعتباري نه از آن كسر مي كند و نه به آن مي بخشد. چه اينكه همواره نظر رسمي مجامع جهاني را در باب اين اتفاق در كشورمان شنيده ايم.

اما دوست روشنفكر و روشنگر ديگرم برايم نوشته است با حرفهايت در دو پست قبل هنوز قانع نشدم كه راي بايد داد. مبارزه منفي در بلند مدت جواب خواهد داد.

جسارت نباشد اين نقد بر خودم هم وارد است. ما ايرانيها كه خودم نيز عضوي از آن باشم همواره ادعا داريم كه همه چيز مي دانيم و بر پايه دانسته هايمان به فرديت خود خيلي بها مي دهيم و به دنبال يارگيري نيز بوديم و هستيم.

 من مي گويم كروبي گزينه بهتر است و هزار دليل مياورم، ديگري سبز مي پوشد و يا حسين گويان از ميرحسين دفاع مي كند غافل از اينكه شعارش ضد ارزش است براي آنانكه خواهان تحول و جدايي دين از سياست هستند. فردي ديگر از راي ندادن مي گويد و الا و بلا كه بهترين شيوه ي مبارزه است و ديگري برهان مي آورد كه انتخاب مجدد احمدي نژاد بدليل گند زدن هاي پياپي باعث يكسره شدن كار آنان مي شود و بالاخره رحل اقامت خواهند گزيد.

هنرمندي عزلت مي گزيند و خسته عرفان بر مي گزيند و مشهوري مي گويد از سياست با من نگوي كه اين بي پدر و مادر كار در پرده نشينان است نه من!

هزاران و هزار مثال از اين آشوبه بازار برايت مي آورم كه ساز خود مي زنند و رقص دلخواه خويش از ياران طلب مي كنند.

من مست و تو ديوانه...ما را كه برد خانه؟

در اين سي سال عمرمان همه راه ها را رفتيم. مگر دوم خرداد نيافريديم و نيمه كاره رهايش كرديم. مگر انتخابات قبل در خانه هايمان ننشستيم و سكان به گمنامان سپرديم؟ مگر دل در گرو بيگانگان نسپرديم كه براي نجات مي آيند؟ چه حاصل شد؟ چرا روشنگري هاي من و تو به خانه اي ما را نرساند؟

چون همه روشنگريم و صاحب فكر و كمال. همه صاحب انديشه ايم و كاردان.

مي گويي مبارزه منفي در بلند مدت جواب مي دهد. من رهرو تو خواهم شد. 40 سال ديگر در خانه خواهم نشست و دوستان را تشويق خواهم كرد. صدايمان به كجا مي رسد؟ در انتخابات قبل بيشترين آمار تحريميان بود كه ديدي چه شد..آمار درست كردند و به كامشان شد. هيچگاه موفق نخواهي شد كه 90 درصد مردم ايران را كه خود صاحب انديشه اند را خانه نشين كني پس تا نيم قرن هم از مبارزه منفي جواب نمي گيري.

من خيلي به نوشته هاي شما فكر كردم. به راه حلي رسيدم.

درد اين مملكت روشنفكري است. مملكت ما در حال گذار از سنت به مدرنيته سالهاست درجا مي زند و مردمانش در دو قشر سنتي و مدرن تقسيم شده اند. شهرنشينان روز به روز بهتر فكر مي كنند و تحصيلكرده مي شوند اما هنوز اكثريت و توده ي مردم در سنت دست و پا مي زنند. اگر مي گويم روشنفكر منظورم فقط قشر خاص فيلسوفان و نويسندگان و دگر انديشان نيست. امروز من و تو و عده ي زيادي از مردم كوچه و بازار روشنگر شده اند و صاحب انديشه. همشون درست ميگويند و درست مي انديشند به اندازه ي خود اما فراموش كرديم توده صاحب قدرتند.

راه حل اين است كه اينقدر توده را به راه خود نكشانيم. سالهاست روشنگران قصد در بسيج توده ي مردم دارند و هر روشنگري عده اي را به سوي انديشه ي خود مي كشد و نتيجه اش همين آش و كاسه در صد سال اخير بوده است.

در انتخابات ايران مردم زيادي شركت مي كنند. پس من روشنفكر و صاحب انديشه بايد از اين راه وارد شوم. وقتي قرار است 50 درصد مردم حداقل در انتخابات شركت كنند، راي ندادن من چه معنايي دارد؟ خودم را به بازي گرفتم هرچقدر هم روشنفكر باشم.

داروي درد ما امروز اتحاد است. اتحاد بر سر مواضع آرمانگرايانه ي روشنفكرها در جامعه ي در حال گذار از سنت به مدرنيته محال است. اما اتحاد در حركتي كه اكثريت مي كنند امكانپذير است.

 

بد نيست در اين آشفته بازار نسخه هاي پي در پي دگر انديشان مثل خودت و من، اينبار اتحاد را در پيروي از توده ي مردم را تست كنيم وگرنه صد سال عقب مانديم و صد سال ديگر هم به منزل نخواهيم رسيد تا تو بر عقيده ي خود باشي و من در سنگر خويش.

 

من و مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه

+ نوشته شده در  Sun 17 May 2009ساعت 12  توسط پدرام 

وقتی سید محمد خاتمی در یک معذوریت اخلاقی با انصراف از رقابتهای انتخاباتی آداب سیاست را به نمایش گذاشت، عیسی سحر خیز روزنامه گار معروف ضمن نکوهش موسوی و تشویق خاتمی به ماندن ابراز نگرانی کرد که اصلاح طلبان طرفدار خاتمی دو دسته هستند که اکثریت آنان را تحول گرایان تشکیل می دهند و بقیه اصلاح طلبان حکومتی هستند. سحر خیز به خاتمی نوشت که آرای این دسته از تحول گرایان که می توانست برای شما باشد هرگز به سبد میرحسین موسوی ریخته نخواهد شد!

اما منظور عیسی سحرخیز از تحول گرایان چه کسانی بود؟

یکماه بعد احمد زید آبادی کارشناس سیاسی و روزنامه نگار ضمن نکوهش مجدد حرکت غیر اخلاقی میرحسین موسوی در اعلام دیرهنگام کاندیداتوری به توجیه تصمیم خاتمی در انصراف از کاندیداتوری پرداخت. او نوشت:

اشتراک عقاید آقای خاتمی و موسوی شاید فقط 20 درصد باشد. آقای خاتمی با توجه به تجربه ریاست جمهوری که داشت پیش خود محاسبه کرد که درصورت پیروزی در انتخابات با توجه به محدودیت ها فقط خواهد توانست 20 درصد از قول ها و اعتقاداتش را عملی کند درحالیکه مردم انتظار بیشتری از او خواهند داشت اما موسوی بدون اینکه کسی بیشتر از این انتظار داشته باشد موفق خواهد شد همان 20 درصدی را که خاتمی می تواند عملی کند، او نیز با جلب توجه کمتر محقق کند که این 20 درصد همان اشتراک فکری او با موسوی خواهد بود.

دوباره این سئوال پیش می آید که تفاوت نگاه 80 درصدی خاتمی و موسوی در چیست؟

چرا بعد از انصراف خاتمی، عده ای مانند همان زید آبادی و دیگران به دنبال گزینه ی دیگری چون عبداله نوری بودند؟

برمی گردیم به تعریفی که عیسی سحرخیز از تحول گرایان ارائه کرد. این عنوان به گروهی اطلاق می شود که هیچ دلبستگی به نظام سیاسی کشورشان ندارند. اینان همان مردم عادی هستند که توسط حکومتشان به اسارت گرفته شدند و اگر در انتخابات شرکت می کنند نه بخاطر قبول داشتن یا عشق ورزیدن به کاندیداهای فیلتر شده ی شورای نگهبان است بلکه به جد معتقدند سگ زرد برادر شغال است. آنها همان اکثریت خاموشی اند که اگر در سال 76 پای صندوق های رای رفتند نه بخاطر انتخاب خاتمی بلکه بعلت ابراز نفرتشان از سیستم حکومتی شان بود. آنها برای نظام با نام شهروندان درجه دو و غیر خودی شناخته شده هستند و هر از چند گاهی تعدادی از آنها را به جاسوسی و همراهی با استکبار جهانی متهم می کنند. آنها حق زندگی ندارند و برای همین فرزندانشان مهاجرت می کنند. شاید مرجان ساتراپی در کارتون پرسپولیس توانست صدای آنها را در دنیا منعکس کند اما سردمداران ما با درد این قشر نا آشنا بودند و آن کارتون را هم به تحرکات ضد انقلابی نسبت دادند.

8 سال حکومت اصلاح طلبان نور امیدی را در دل تحول گرایان ایجاد کرده بود اما عملکرد آنان و محدودیت های بر سر راه آنان باعث شد تا تحول گرایان از امکان اصلاح نا امید شوند و در انتخابات نهم به تحریمی ها بپیوندند. اگر چه تنها صدای تشکیلاتی این قشر گروه های ملی مذهبی در طول این 30 سال بوده اند اما در دوران 8 ساله تعداد زیادی از همان وابستگان رژیم به تحول گرایان پیوستند: اکبر گنجی، محسن سازگارا، علی افشاری، اشکوری، مهرانگیز کار و ...

به واقعیت همانگونه که سحرخیز نوشت، تحول گرایان یا مردم عادی هیچ علاقه ای به چهره های انقلاب و نظام ندارند و اگر کاریزمای خاتمی آنها را می تواند تا حدی با نظام آشتی دهد، چهره شناخته شده ی موسوی ها و کروبی ها و دیگران نمی تواند انگیزه ای در آنان بوجود آورد.

دوستی عزیز در یک پیغام خصوصی برایم نوشته بود چرا شخصیت آقای موسوی را زیر سئوال می برید؟

در جواب این دوست باید بگویم که اولا تا به امروز من مطلبی از زبان خودم درباره ی موسوی ننوشته بودم. دوما دوست عزیز من، موسوی نزد مردم شخصیتی ندارد که من بخواهم آنرا زیر سئوال ببرم. اگر شما با شناخت از این فرد پای صندوق رای می روید بدانید که دیگر هواداران موسوی در میان مردم هیچ اعتقادی به این فرد ندارند و فقط بخاطر حمایت خاتمی و اجبار انتخاب یک نفر چهره ی او را مقبول تر از کروبی تشخیص دادند.

دوست خوبم، شما در انتخابات شرکت می کنید که درچارچوب نظام به فردی رای بدهید که از نظر منطقی مورد علاقه تون می باشد اما من شرکت می کنم که امیدی به تحول داشته باشم.

اگر اینچنین از انتخابات و موسوی می نویسم روی سخنم با شما نیست که اصلح انتخاب می کنید و مردان انقلاب را موجه می دانید. من برای دوستانی می نویسم که قرار است بین بد و بدتر یکی را از روی اجبار و ترس از بودن کسی دیگر انتخاب کنند. من برای انسان هایی می نویسم که حق حرف زدن ندارند، من برای مردمی می نویسم که برای آنها نه موسوی قهرمانشان هست و نه کروبی و نه حتی خاتمی. آنهایی که در این سی سال زیر عمرشان کبریت کشیدند و سوختند. هموطنانی که سی سال است فقط از بالا تا پایین به اینها فحش می دهند. برای کسانی می نویسم که روزی صدبار از انقلاب کردن توبه می کنند. من روی سخنم با آنانی است که درددشان بیشتر از اینهاست و دوایشان نه کروبی است و نه موسوی. انسان هایی که عزت و آبرو و حقوق شان سالهاست پایمال شده است. من روی سخنم با زنی است که وقت مصیبتی جانکاه با اشک به من گفت: این انتقام خداوند از من است که روزی انقلاب کردم!!

امروز اکثریت خاموش باید مانند سال 76 پای صندوق های رای برود و یکی را از میان کروبی و موسوی انتخاب کند. من اگر می گویم به کروبی رای می دهم به این دلیل است که فکر می کنم اطرافیان کروبی تحول گراتر از اطرافیان موسوی هستند. نام های وزینی که در کنار موسوی هستند برایم ارزشی ندارند آنها همان هایی هستند که به این چارچوب معتقدند. بزودی در اینجا دلیل رایم به کروبی را بیشتر باز خواهم کرد تا او را به همان تحول گرایان بیشتر بشناسانم.

با اینحال به انقلاب و براندازی و مبارزه اعتقادی ندارم. به پروستریکای ایرانی اعتقاد دارم. معتقدم فردی مثل خاتمی اگر کمی شجاع تر بود می توانست همه را با حکومت آشتی دهد و امروز در همین نظام انتخابات آزاد داشته باشیم. کروبی آن مقدار شجاعت را دارد و اطرافیانش آن مقدار اعتقاد به تحول. اما موسوی به قول دکتر سروش همانی است که 20 سال با وجود ظلم دم بر نزد:

"قربان تمکینت شوم می بین و سر بالا مکن"

+ نوشته شده در  Thu 14 May 2009ساعت 20  توسط پدرام 

 

برسیم به انتخابات به نظر شما باید چه کرد؟

ببینید من در ایران با دوستانی رو به رو بودم که معتقد بودند در انتخابات نباید شرکت کرد. من با دلایل آنها حقیقتا قانع نشدم.می دانم که چه می گویند و از چه زاویه ای به مسائل نگاه می کنند. زاویه دید آنها این است که انتخابات به هر حال بساطی است که حکومت بر پا می کند و بازی کردن در این بساط، نهایتا سودش به نظام می رسد...

مشروعیت می بخشد به نظام.

بله؛ منتها وقتی از آنها می پرسیدم پس باید چه‌کار کرد، جوابی نداشتند؛ یعنی راه دیگری نمی‌ماند، لابد باید انقلاب کرد، کارهای براندازی کرد... در اینجا من به آنها قصه چاه کنی را گفتم که چاهی کنده بود و نمی دانست خاک آن را کجا بریزد. دخو به او گفت یک چاه دیگر بکن، این خاک‌ها را در آن بریز. بقیه داستان معلوم است. این آدم تا آخرعمرش چاه می کند. خاک اولی را می‌ریخت در دومی، دومی را در سومی... گفتم ما یک انقلاب کردیم، یک عالم خاک از چاه جامعه آوردیم بیرون.‌‌‌ حالا مانده‌ایم که این خاک‌ها راکجا بریزیم. شما می گویید یک چاه دیگر بکنید؛ ولی باز همان سئوال مطرح می شود. خاک چاه دوم را کجا بریزیم؟ ما نمی توانیم عمری را به چاه‌کنی سپری بکنیم.

 

البته می گویند این چاه کنی‌ها ممکن است برای مردمان آب نشود، اما برای برخی نان می شود.

ولی صورت بدتری هم دارد و ممکن است برای هیچکس نه آب بشود نه نان و همه در آن چاه نفله بشوند. ما دیگر نمی توانیم چاه کنی را ادامه بدهیم. واقعش این است که ما باید وارد همین بازی بشویم و این بازی را آن قدر تقویت کنیم که به جایی برسد که نتایج واقعی داشته باشد. ممکن است ابتدا نتایجی بدهد نیمه مطلوب، اما به تدریج انشالله مطلوب خواهد شد. یعنی به مطلوبیت نسبی می‌رسد، مطلوبیت ایده آل که هیچ وقت وجود ندارد. دموکراسی ایده ال در هیچ‌جا وجود ندارد. در این جهان دنبال چیزهای خالص خالص نباید گشت؛ به همین دلیل در ایران که بودم و همین طور در خارج ایران، متوجه شدم نداهای تحریم، بسیار آهسته و یا به کل خاموش شده. حتی بسیاری از دوستان که تحریمیان بلندبانگ بودند، می‌گفتند ما رای نمی‌دهیم اما دیگران را به رای ندادن دعوت نمی‌کنیم. به هر حال این یک قدم به پیش است؛ علی ایحال افراد آزادند که به هر کسی می پسندند رای بدهند. من اما معتقدم که بازی انتخابات، بازی دموکراسی است و دموکراسی هم، همیشه از نقطه ضعیفی آغاز و به تدریج تقویت می شود. انتظار دموکراسی کامل را هم در ابتدای مسیر نباید داشت؛ به همین سبب من فعالیت کسانی را که الان در این حوزه فعالیت می‌کنند، گرامی می‌دارم و گمان می کنم کار نیکویی می کنند؛ چه کاندیداها و چه کسانی که برای کاندیداها فعالیت می کنند و می‌خواهند در نهایت کسی را بر کرسی بنشانند. البته حرف من این نیست که آمدن هر کسی باآمدن کس دیگری مساوی‌است. نه؛ اینها نابرابرند. من از ته دل آرزومندم که آقای احمدی نژاد بر سر کار نیاید. یک سال و نیم پیش من در دانشگاه جرج واشنگتن، در سمیناری در پاسخ به سئوالی گفتم که آقای احمدی نژاد دیگر نمی تواند و نباید رئیس‌جمهور بشود. خیلی‌های دیگر هم به این نتیجه رسیده‌اند و امیدوارم که در عمل هم‌چنین چیزی تحقق پیدا کند. کم نبود آن آبرویی که ایشان از ایران برد، کم نبود آن همه دروغی که به مردم گفت. کم نبود آن همه خرافه‌پروری و سفاهت گستری که کرد؛ کم نبود آن همه پولی که از چاه‌های نفت برداشت و در چاه‌های جمکران ریخت. کافی‌است آن همه خونی که به جگرها کرد.

و برای اینکه چنین شود، بگویید از میان کاندیداها نظرتان بر کیست؟

من 4 سال پیش حرفی به شما زدم و حالا هم کم و بیش بر همان نظرم. آقاي كروبي؛ علی الخصوص که من در سخنان آقای موسوی، نکته تازه‌ای نمی بینم. در عملکردش هم کار دلچسبی مشاهده نمی‌کنم. گمان می‌کنم با افکار پیشین‌اش وداع نکرده است و علیرغم اینکه گاهی در سخنرانی‌ها، اشارات تازه ای دارد، اما ریشه‌ها، همان ریشه‌های پیشین است و رگه‌های نگران کننده‌ای در سخنان ایشان وجود دارد. در عمل هم بیست سال نشست و ظلم‌ها را تماشا کرد و لب از لب نگشود: "قربان تمکینت شوم می بین و سر بالا مکن".

پس چرا آقای خاتمی از ایشان حمایت کردند؟

این همان چیزی است که موضع آقای خاتمی را برای من سئوال‌انگیز کرده است. من رفتن پاره‌ای از دوستان پشت آقای موسوی را هم اصلا درک نمی کنم. یعنی از دید سیاسی که نگاه می‌کنم کاملا برایم مبهم است. به صراحت برای شما بگویم اینکه کسی دوباره بیاید و در کسوت سیاسی ادعای رسالت روشنفکری داشته باشد نمی‌پسندم. باید کسی بیاید که مرد عمل باشد.

 

ولی اشکال اینجاست که در پاسخ به این سئوال بعضی می‌گویند کروبی هم بیاید فرقی نمی‌کند.

بستگی دارد که توقع شما از ریاست‌جمهوری در ایران چه باشد. من توقعم از ریاست جمهوری این است که فضا اندکی باز بشود که اهل اندیشه و اصلاح بتوانند در جامعه مدنی، کاری بکنند. مطبوعات قدری آزادتر باشند؛ مردم کمی آزادتر باشند و سایه ترس، از روی سر مردم کنار برود. قوه قضاییه قدری پاکیزه‌تر بشود. مثلا من در شعارهای آقای موسوی کمترین چیزی ندیدم که نسبت به قوه قضاییه حساسیتی نشان بدهند؛ در حالیکه قلب طپنده دموکراسی و عدالت ـ حالا نام دموکراسی را هم نبریم، بگوییم عدالت ـ در قوه قضاییه است؛ قوه قضاییه‌ای که همه ما می‌دانیم آلوده به انواع مفاسد است. اگر چنین شجاعتی و چنین اراده‌ای وجود نداشته باشد بقیه دستگاه‌ها نمی توانند کاری بکنند.

ولی انتصاب رئیس قوه قضاییه در اختیار رئیس جمهور نیست.

ولی رئیس جمهور باید شجاعت داشته باشد که این را بگوید. من از همین‌جا به آقای کروبی- حتی به آقای موسوی، فرقی نمی کند- می گویم که اگر روی کار آمدند این پیشنهاد را تحت توجه قرار دهند: ما سه قوه در قانون اساسی داریم. قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه. قوه مجریه، انتخابی است. مردم رئیس جمهور را انتخاب می‌کنند. نمایندگان مجلس را هم مردم انتخاب می کنند. ولی قوه قضاییه انتصابی است؛ پیشنهاد من این است که قوه قضاییه را هم انتخابی کنند.من فکر می کنم در این صورت از بسیاری جهات مشکلات قوه قضاییه ما رفع خواهد شد و قدرت مطلقه در کشور خواهد شکست. قوه قضاییه به معنای واقعی کلمه باید از قدرت‌های دیگر مستقل باشد. اگر ولی فقیه رئیس جمهور را نصب کند، اگر مجلس، رئیس جمهور را انتخاب بکند. چندان مشکلی نیست؛ اما قوه قضاییه اگر استقلال نداشته باشد، حقیقتا عدالت نخواهیم داشت و همه چیز بر فنا خواهد رفت. آقای کروبی گفته است می خواهم در قانون اساسی تغییراتی بدهم. بنده به ایشان پیشنهاد می‌کنم که این تغییر را مد نظر قرار دهند. آقای موسوی گفته که می خواهد اصلاحاتی انجام دهد. من به ایشان پیشنهاد می کنم که این اصلاح را عملی بکند. به همه روشنفکران پیشنهاد می کنم. من امیدوارم که از این طریق ما قانون اساسی‌ای بنویسیم که متفاوت با قانون اساسی جهانیان باشد و به یک معنا، عدالت را به جهانیان بشناسانیم. من مطمئنم که از طریق اصلاح قوه قضاییه می توانیم به یک دموکراسی و یا مردمسالاری راستین برسیم. من برای همه کسانی که سرکار می آیند، خواه احمدی‌نژاد، خواه کروبی، خواه موسوی واقعا آرزوی عدالت پروری می کنم. به آقای احمدی‌نژاد هم توصیه می کنم وعده عدالتی را که در ابتدای ریاست جمهوری خود داده بود عملی کند و از دیگران هم بپرسد و بیاموزد که عدالت در جهان جدید چگونه است. این روایت را از پیامبر در نظر داشته باشد که یک روز حکومت بر مسلمانان معادل شصت سال عبادت است؛ منتها به شرط اینکه حکومت، حکومتی عادلانه باشد

+ نوشته شده در  Tue 12 May 2009ساعت 14  توسط پدرام 

در تحلیلی خواندم که فضای وبلاگ نویسی این روزها بر خلاف انتظارات در آستانه انتخابات متروک مانده است و البته یکی از دلایل عمده ی آن تب فیس بوک است که باعث شده فعالین و صاحب نظران سیاسی و اجتماعی تمرکز خود را بر آن فضا بگذارند.

با اینحال در همین فضا می بینیم که طرفداران شرکت در انتخابات حسابی در حال توجیه اطرافیان خود برای رای دادن به کاندیدای مورد نظر خود هستند. قبل از اینکه بخوام در مورد کاندیدای مورد نظر خودم حرف بزنم اول باید به این موضوع اشاره کنم چرا می خواهم رای بدهم.

من اعتقاد دارم در انتخابات پیش رو تمام بهانه ها و توجیه های عدم شرکت در انتخابات منسوخ و غیر منطقی می باشد. دلایل من به شرح زیر است:

1) من و شما می دانیم که رای دادن ما دلیل بر تائید سیاستهای کلی نیست. در طول 30 سال گذشته همواره از آمدن یا نیامدن ما به صحنه استفاده کرده اند. اگر رای ندهید برای کسی فرق نمی کند و بازهم در انتها می گویند حضور میلیونی مردم بیعتی دوباره با نظام بود. چنانکه در راه پیمایی ها نیز با وجود شرکت معدود افراد همین را می گویند و جالب اینکه دنیا هم باور کرده..خودتون را گول نزنید هنوز خارجی ها فکر می کنند روز راهپیمایی در ایران تمام ملت می ریزند تو خیابون و می گویند مرگ بر آمریکا.

اگر هم رای بدهید بازهم آنها به نفع خودشون بهره برداری می کنند. پس خودتون را مثل سی سال گذشته فریب ندهید و تلاش کنید از حداقل ها بهره ببرید.

2) حرفهای پیرمردهایی که افتخار می کنند شناسنامه شون با مهر جمهوری اسلامی کثیف نشده از نوع همان جملات انگلیسی است که قرنها دل بعضی ها رو خجسته نگه داشته است. برادر من، تو شناسنامه ات مال جمهوری اسلامی است و آرم و مهر آن جابه جای سجلدت خورده است، خودت را با چی خوش کردی، به اینکه سرنوشت خودت و کشورت (ببخشید) به تخمت هم نبوده! اگر برای توی اون سجلدم ارزش نداره نباید به مهر خوردن یا نخوردن آن افتخار کنی.

3) ما ایرانیها را جوری بار آوردند که همه اتفاقات دنیا را به یک قدرت ماورایی نسبت بدهیم. یا میگیم کار انگلیسهاست یا میگیم ما که کاره ای نیستیم اونها از قبل همه چیز را برنامه ریزی کردند و دست آخر هم میگیم هرچی خدا بخواد.

من نه انگلیسی ها را رد می کنم، نه برنامه ریزی از پیش تعیین شده را و نه خواسته ی حق را. اما در همان انتخابات سال 76 دیدیم که سونامی مردم چه در برابر تمام پیش بینی ها و تقلب های ممکن، جواب داد. تفاوت فاحش آرای خاتمی قدرت هر برنامه ریزی و تقلبی را از همان نیروهای ماورایی سلب کرد. پس اگر بخواهیم و تعدادمان زیاد باشه بازهم میتوانیم همه چیز را عوض کنیم.

4) بعضی ها میگن به خاتمی رای دادیم، چی شد؟ مگه اون چی کار کرد که حالا کسانی مثل کروبی یا موسوی بخواهند بکنند؟

در جوابشون باید بگم شما سال 76 خاتمی را انتخاب نکردید، یکی بیاد بگه که اون سال برای این رای داده که فکر می کرده خاتمی همان قهرمان اسب سوار رویاهاش بوده... هیچکی انتظاری نداشت و خاتمی چهره ی شناخته شده ای نبود. رای دادیم که ناطق نوری نشه و از اون بالاتر رای دادیم که بگیم ناراضی هستیم و گرنه نه این از آن ماست و نه آن. حالا از چی سرخورده هستید؟ ازاینکه خاتمی موفق نبوده؟ خوب مگه غیر این انتظار داشتید؟ احساسی فکر نکنید.

5) می رسم سراغ اندیشه ی بعضی ها که میگن "به ما چه؟ اصلا بزار اینقدر تو سر هم بزنند که جونشون درآد!! ما که نه این را قبول داریم و نه آن. اصلا دعوا سر لحاف ملاست."

پدر من، مادر من، آخه این چه برداشتی است که دارید؟ لحاف ملا همین سرزمین من و توست که اسمش ایرانه! می ریزند و می خورند و می پاشند به جهنم اما می فهمی که این ایرانه داره آب میشه و نابود میشه؟ می دونم دیگر نه عرقی مونده و نه حبی به وطن، دیگر همه میگن می خوام سر به تن هموطنم هم نباشه...گور باباشم کرده میرم یه جای دیگه ی دنیا که نه اسم ایران رو بشنوم و نه ایرانی ببینم. اما عزیزم ده هزار ساله که همین ایران بهت توسط گذشتگان ارث رسیده است، تو هم پس فردا همین را برای فرزندانت میگذاری. ایران پاره پاره هم ارث شد؟

6) میگن که اگر یه بار دیگه آقای احمدی نژاد بشه رئیس جمهور فاتحه اینا خوندست!! بزار بیشتر ویران کنه آخرش کم میارن!!

شاید استدلالت تا حدی درست باشه اما می دونی به چه هزینه ای دست روی دست می گذاری؟ شاید بگی با این هزینه که فقیرتر می شویم، گرسنه تر می شویم، بی آبروتر می شویم، شاید بهمون حمله کنند و بمیریم اما بعدش نجات پیدا می کنیم... اما اینطور نیست. هزینه ی دست رو دست گذاشتن من و تو این است که فردی با اشتباهات خودش دشمنانمان را در دنیا بیشتر کند و آنوقت در موضعی قرار بگیریم که سهممون را در دریای خزر نتونیم بگیریم، جزایر ایرانی را از دست بدهیم، به تغییر نام خلیج فارس تن در دهیم، با تجزیه قومیت هایمان در مرزها مواجه شویم، مقبره ی کوروش را با رطوبت نابود کنیم، محیط زیستمان را با جاده صاف کنیم....

به خدا اگه صنعتمان ویران شود، اقتصادمان ورشکسته شود، آبرومون برود، نفتمان تمام شود، ایمانمان از دست برود و ... بازهم می توانیم بسازیم و آباد کنیم و روی پاهامون بایستیم اما اگر اتفاقاتی را که در بالا گفتم با ندانم کاری های یک فرد و دولت ضعیف بیفتد، دیگر نه دریای خزرمون بر میگرده و نه نام خلیج فارس به اولش باز می گرده و نه دیگر پاسارگادی می ماند که بهش بنازیم و نه جنگلی که بسازیم. این همان دغدغه من است. نمی گویم نفر بعدی این کار ها را نمی کند اما بهتر از این یکی خواهد بود. ما در گذشته ضربه ای که خوردیم از مدل ویرانی اقتصاد و صنعت و آبرو بوده اما در این چهار سال داریم هزینه های جبران ناپذیری از نوع دوم می دهیم. به سرزمین پدری ات فکر کن!

7) اگر رای ندهی، اگر پشیزی برای حق هرچند کوچکت ارزشی قائل نباشی. نهایتش اینه که هیچی نشه پس فردا همین بساط انتخابات را هم جمع می کنند که کسی پیدا نشه بگه با رای ندادن به اعتبار نظام ضربه می زنم. فکر می کنی اگر همه مردم به فرض محال نروند رای بدهند اینها دوره ی بعدی، دیگر انتخاباتی برگزار می کنند؟! می ترسند؟ ... ای بابا دلت خوشه. پاشو آقاجون تو همین مدت زمان باقی مونده اطرافیانت را هم مجاز کن رای بدهند. بهونه نیار اینبار تو رو خدا.

8) من نیامدم کسی را انتخاب کنم بلکه اومدم کسی را متوقف کنم.


ببخشید اگر تند حرف زدم و کسی رنجید. اما اینم یه مدلشه دیگه. به خدا نه من عضو حزبی ام و نه ضد انقلاب و وابسته. یه آدم عادی که می خواد تو همین سرزمین زندگی کنه و از حداقل ها در حد یک کشور جهان سومی بهره مند بشه. من از رای ندادن در انتخابات قبل درس گرفتم و فهمیدم آدم همیشه هم درست فکر نمی کنه. شاید اینبار هم درست فکر نکنم اما هزینه ای نداره و یا حداقل هزینه اش از آن یکی کمتره. حالا به کی می خوای رای بدی؟
+ نوشته شده در  Sun 10 May 2009ساعت 22  توسط پدرام 

این روزها خبر دارید که:

1)      اعراب از نزدیکی ایران و ایالات متحده حسابی ابراز نگرانی کردند و درصدد هستند که این رابطه جوش نخوره! این خبری است که خود صداوسیما هم پخش می کند، آنوقت نمی دونم چرا هنوز بعضی ها فکر می کنند دشمن در داخل کشور اونهایی هستند که می خواهند رابطه با آمریکا داشته باشیم؟ در واقع اونایی که مخالف رابطه هستند آب به آسیاب دشمن می ریزند. مطمئن باشید خبری هست که عرب ها هول شدند تا کارشکنی کنند.

2)      یک کارشناس خارجی مسائل سیاسی و نظریه پرداز بسیار معروف در زمینه تئوری بازی ها بوسیله مدل های ریاضی پیش بینی کرده است که آقای احمدی نژاد مجددا به ریاست جمهوری ایران انتخاب می شود و رهبر ایران نیز تا سه سال دیگر از سمت خود بازنشسته می شود. این استاد دانشگاه نیویورک قبل از این در مورد ایران 4 سال قبل از فوت آیت اله خمینی پیش بینی کرده بود رهبر ایران آقای خامنه ای خواهد شد و این پیش بینی بوسیله فرمول های ریاضی درست در زمانی صورت گرفته بود که همه تحلیل گران منتظری را رهبر بعدی می دانستند. البته این تئورسین اذعان کرد که همیشه فرمول های ریاضی جواب درست را نداده است و بعضی وقتها پارامترهای دیگری نیز در محاسبه باعث خطا می شود.

3)      با وجود اینکه خاطرات زیادی مبنی بر ساده زیستی و رعایت الگوی بیت المال توسط آقای احمدی نژاد در مدت ریاست جمهوریش منتشر و بازگو شده است و اینکه آقای رئیس جمهور حتی کلیپس دفتر ریاست جمهوری را نمی گذارد روی زمین حیف و میل شود، خبر رسیده که در سال گذشته ایران از چین پرچم کشور خودمان را وارد کرده است!! واردات بی رویه و غیر مسئولانه در سال گذشته به 55 میلیارد دلار رسیده که با روشن شدن بعضی از اقلام آن، این سئوال پیش می آید که هزینه زمین افتادن یک کلیپس برای ملت بیشتر است یا وارد کردن پرچم کشور از جایی دیگر؟

4)      دوستی ایرانی که سالهاست در آن سوی آبها زندگی می کند و با داشتن پاسپورت آن کشور از ملیتی غیر ایرانی نیز برخوردار است قصد سفر کاری به مصر داشته است که مسئولین مصر بدلیل اصلیت ایرانی آن فرد، از دادن روادید قاهره به وی خودداری کردند. جالب است که بدانید مصر و قاهره دو ویزای جداگانه دارند و دولت مصر از دادن هرگونه روادید قاهره به ایرانیان خودداری می کند! به این میگن عزت ایرانی.

5)      با وجود اینکه از سوی اصلاح طلبان میر حسین موسوی به عنوان کاندیدای اصلی معرفی شده است اما در میان اقشار مردمی که هیچ دل خوشی از هیچکدوم ندارند و به اکثریت خاموش معروفند، کروبی هواداران بیشتری دارد اما معلوم نیست که همین اکثریت خاموش برای حضور در پای صندوق های رای انگیزه پیدا کنند. بهرحال آنچه که از فضای انتخاباتی این روزها بر می آید، میر حسین موسوی اصلا نمی تواند انگیزه ای برای سونامی انتخابات باشد.

6)   طالبان گروه اسلامی بنیادگرا که ساخته و پرورده دولت آمریکا و پاکستان در دهه 80 تا 90 بودند، اینبار با تجدید قوایی تازه پس از جنگ افغانستان به یارگیری در پاکستان پرداخته و در چند کیلومتری اسلام آباد پایتخت پاکستان تهدیدی جدی علیه دولت آن کشور ایجاد کرده است. هرچند که این از آن مکرها و مصیبت هایی است که اینبار گردن خود مکرکنندگان را گرفته است اما دنیا از این ترس دارد که طالبان در صورت کنترل پاکستان بر قدرت اتمی آن کشور نیز کنترل خواهد داشت و این بزرگترین تهدید برای بشریت خواهد بود. بنظر من تهدید خیلی ضعیف نیست که از همین حالا تفسیرگران سیاسی ما فقط به اشتباهات تاریخی دولت آمریکا گیر دادند، اگر طالبان در همسایگی ایران صاحب قدرت اتمی شود دیگر این فقط کاخ سفید نخواهد بود که کاسه ی چه کنم چرا باید دست بگیرد. بهتر است این مفسران سیاسی ما نیز اینقدر به ریش آمریکا نخندند...قبول دارم تقصیر خودشه اما حالا چی کار می خواهید بکنید؟

+ نوشته شده در  Fri 8 May 2009ساعت 8  توسط پدرام 

برام جالب بود. خيلي دلم مي خواست از كشور كومور يا مجمع الجزاير قمر كه روابط خوبي با جمهوري اسلامي ايران دارد چيزي بدونم كه اطلاعات زير را بدست آوردم و فكر هم نمي كردم ايران در زير آفريقا چنين پايگاهي داشته باشد. راستي تعريف مستعمره در دوران جديد چيست؟

ساکنان اولیه کومور از جزایر پولینزی هستند. این سرزمین در قرون قبل به تصرف مسلمانان درآمد و اهالی آن به اسلام گرویدند.اسلام برای اولین بار توسط مردمانی از سواحل خلیج فارس و از جمله تجار شیرازی به مردمان این جزیره ارایه شد. از سال ۱۸۴۳م فرانسه این کشور را مستعمره خود نمود و در سال ۱۹۱۲ رسما مستعمره این استعمارگر شد و با ماداگاسکار (مالاگاشی) که تحت الحمایه فرانسه بود، یکی گردید اما پس از چندی جدا شد و در سال ۱۹۷۵  به لحاظ اقتصادی خود مختار شد.

در سال ۱۹۷۵ مجلس نمایندگان کومور به طور یکجانبه استقلال کومور را اعلام نمود. کشورهای اروپای غربی، عربستان، عراق و کویت از سال ۱۹۷۹م با رژیم آن روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمودند و کومور که پس از کودتایی، از سازمان وحدت آفریقا خارج شده بود در این تاریخ به عضویت آن درآمد.

آیت‌الله احمد عبدالسامبی که ۴۹ سال دارد، به طور غیرمنتظره‌ای موفق شد ۵۸ درصد آرا انتخابات اردیبهشت ۱۳۸۴ را جذب نموده و در انتخابات ریاست‌جمهوری «کومور» بر دو تن از رقبای چیره‌ دستش، «ابراهیم‌هالیدی» نخست‌ وزیر پیشین (۲۹ درصد)، و «محمد جعفر»، معاون مجمع ملی کومور (۱۴درصد)، پیروز شود.

در دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری، چهارده نامزد شرکت داشتند که از این میان، هریک از سه جزیره کومور (قمر) یک نفر را برای دور نهایی برگزید و از میان سه نفر در دور نهایی، آیت‌الله سامبی برنده شده‌است. سامبی که یک روحانی و در عین حال تاجرپیشه‌ای موفق است، به مدت چهار سال علوم دینی و سیاسی را در حوزه علمیه ایران خوانده‌است. سامبی این برچسب را که در خط ایران قدم بر خواهد داشت و فردی وابسته به ایران است، رد می‌کند.

وی به خبرنگار «الشرق‌الاوسط» گفته‌است: من علاوه بر ایران، در عربستان سعودی و سودان هم تحصیلات دینی کرده‌ام، خود را دوست ایران می‌دانم و به اهل بیت عشق می‌ورزم. ایران کشور مهمی است اما دوستی ما نسبت به ایران، در چهارچوب منافع ملی‌مان خواهد بود.

سامبی خود را یک روحانی میانه‌رو می‌داند و هنگام مبارزه انتخاباتی، رفتار پسندیده‌ای را پیشه کرد و در «مورونی»، پایتخت کشورش، به کلیسای کاتولیک رفت و از اعضای کلیسا به خاطر کمک‌هایشان به فقرا و کمک‌های بهداشتی که به مردم می‌کنند، تشکر کرد.

گفتنی است، این کشور کوچک از تاریخ استقلال خود تاکنون شاهد ۲۵ کودتا بوده‌است. بسیاری از جزایر و همچنین سواحل شرق آفریقا ریشه‌های ایرانی، عمانی و یمنی دارند. به ویژه مهاجرانی از سیستان و بلوچستان پس از مهاجرت به عمان راهی شرق آفریقا شده‌اند. کومور از ۷ ناحیه تشکیل شده که به شکل فدرال اداره می‏شود. مرکز حکومت آن مورونی است که در جزیره گراند کومور قرار دارد.

کومور پس از استقلال به خاطر قطع کمک فرانسویان به قحطی تهدید گردید که بر اثر کمکهای بین‏المللی و دولتهای عربی، مردم از گرسنگی نجات یافتند. اقتصاد آن بر کشاورزی متکی است و برنج و سیب زمینی از محصولات مهم آن است. با این حال کومور واردکننده مواد غذایی است. صنایع آن عبارت‌اند از: وانیل سازی، عطر سازی، قایق سازی، زینت آلات و عتیقه‏جات. واحد پول آن فرانک سی اف آ (CfA.f) و برابر صد سانتیم است. کومور 790 هزار نفر سکنه دارد که ۳۰٪ آن در شهرها (۱۰٪ در مرکز حکومت) زندگی می‏کنند. رشد جمعیت ۳٪ و تراکم نسبی آن ۲۱۵ نفر در کیلومتر مربع می‏باشد. ترکیب کلی جمعیت از تیره‏های آفریقائی است اما دو دسته مهاجر در آن سکونت دارند دسته اول مهاجران سواحل شرقی آفریقا، ماداگاسکار، ایران، اعراب و هندی‏ها دسته دوم اروپائی‏ها شامل پرتقالی‏ها، هلندیها و فرانسوی‏ها، زبان رسمی عربی است اما زبان سواحیلی و فرانسوی هم در آن رایج است. ۹۹٪ مردم مسلمان هستند و اقلیتی مسیحی هم دارد.

+ نوشته شده در  Wed 29 Apr 2009ساعت 15  توسط پدرام 

بزرگمهر حسین پور کارکاتوریست ایرانی می نویسد:

احمدی‌نژاد رو مردم انتخاب کردند فیلم ده نمکی(اخراجی ها) رو مردم دیدند سریال سلحشور (یوزارسیف) رو مردم دارند می‌بینند فکر می‌کنید اگه انتخاب مربی تیم ملی هم به سلیقه‌ی مردم بود کسی رو غیر از مایلی‌کهن انتخاب می‌کردند؟

bozorgmehr

کاپشن های آنها نشان از اشتراکات فکری نحله ای است که نمایندگان یک ملت هستند.

+ نوشته شده در  Mon 20 Apr 2009ساعت 12  توسط پدرام 

مولداوي نام جمهوري كوچكي است محصور ميان روماني و اوكراين كه از سال 1991 با جدا شدن از شوروي سابق به استقلال رسيد. اين كشور كوچك اروپايي سرزمين گل هاي آفتابگردان نيز ناميده شده است و انگور و گندم مهمترين محصولات اين كشور هستند. نام مولداويايي ها را شايد آنها كه در بچگي ماجراهاي تن تن را دنبال مي كردند، زياد شنيده باشند اما در همان زمان اگر در نقشه بدنبالش مي گشتند چيزي پيدا نمي كردند و گمان مي كردند كه مولداوي در قصه هاي تن تن يك كشور خيالي است.

بهرحال امروز اين كشور فقير اروپايي در آشوب و انقلاب است. حكومت مولداوي جمهوري است و از سال 2001 كمونيست ها اكثريت پارلمان و دولت را بعهده دارند. نسل كهنسال مولداوي در اين سالها به شدت از كمونيست دفاع كردند و با رايشان، آنها را به پارلمان روانه كرده اند اما نسل جوان مولداوي هيچ دلبستگي تاريخي به كمونيسم ندارد. انتخابات ماه گذشته پارلماني در مولداوي مجددا باعث پيروزي كمونيست ها شد و اينبار دولت آمريكا نيز سلامت انتخابات را تائيد كرد و دولت را به رسميت شناخت اما گويي نسل جوان و هواخواهان دوكراسي كه دل خوشي هم از واشنگتن و مسكو ندارند اينبار نارضايتي خود را با راه انداختن جنبش هاي مدني و گاها خشونت آميز ابراز كردند. جنبش هايي از قبيل " من يك ضد كمونيست هستم" و "شناسنامه ي مادربزگ ها را قايم كنيد!"

اما نكته جالب توجه در ناآرامي هاي هفته هاي اخير مولداوي كه منجر به آتش كشيدن پارلمان و زخمي شدن صدها نفر از مردم كشور شده است، نحوه اي است كه گروه هاي ضد كمونيستي را دور هم جمع كرده است.

دو هفته پيش پيامكي وسيع از سوي منتقدان دولت در پايتخت مولداوي به راه افتاد كه بياييد در برابر پارلمان اعتراض خود را اعلام كنيم. با افزايش خشونت‌ها از سوي تظاهر‌كنندگان در مقابل ساختمان‌هاي مجلس و رياست جمهوري دولت مولداوي، سرويس‌هاي موبايلي به طور متناوب در اين كشور مختل شد. با اين وجود به گفته اپراتور‌هاي مولداوي، ترافيك بيش از اندازه شبكه‌هاي موبايلي در كيشينف، عامل اختلالات سرويس‌هاي تلفن همراه در هفته گذشته بوده و هيچ عمدي براي مسدود شدن شبكه موبايل و سركوب تظاهرات در كار نبوده است.

پس از آن در هفته قبل مخالفين بدون هماهنگي قبلي از طريق سايت Face Book گروه هاي ضد كمونيستي راه انداختند و جوانان سريع به عضويت آن درآمدند. ناتيليا مورار يكي از رهبران اين گروه مي‌گويد: " ما با بهره‌گيري از اينترنت موفق شديم 15 هزار نفر را ظرف چند دقيقه در ميدان اصلي كيشينف دور هم آوريم. اين در حالي است كه هيچ حزبي چنين قدرتي ندارد". گردهمايي گسترده مردم در حالي انجام شد كه هيچ رهبر سياسي، بلند‌گو يا ابزاري براي جهت دهي تظاهر كنندگان وجود نداشت.
اين دعوت الكترونيكي بسياري از نوجوانان 13، 14 ساله را به ميدان مركزي كيشينف كشاند و به اين ترتيب شكاف بزرگي ميان نسل جوان و نسل بازنشسته و سالخورده را به نمايش در آورد كه اكثر اعضاي آن از دولت كمونيست و ولاديمير ورونين رييس جمهور مولداوي حمايت مي‌كنند.

در طول همين چند هفته وبلاگ نويسان در سايت Twitter نيز بيكار ننشستند و اعتراض خود را به گوش بقيه رساندند. نيكولاي داماسكين يك شهروند 31 ساله اهل كيشينف پس از راي دهي به حزب دموكرات مولداوي در انتخابات هفته گذشته گفت: ما دوست نداريم بازنشستگان براي سرنوشت ما تصميم بگيرند. يكي ديگر از جنبش‌هاي پيشرو با عنوان «پاسپورت مادر بزرگ را قايم كن» براي جلوگيري از پيروزي كمونيست‌ها در انتخابات اخير مولداوي، پيامك‌هاي گوناگوني را براي مردم ارسال و از آنها درخواست مي‌كرد كه پاسپورت پدر‌بزرگ و مادر ‌بزرگ‌‌هاي خود را مخفي كنند تا آنها نتوانند در انتخابات شركت كنند. اما اين نخستين جنبش الكترونيكي سياسي گسترده در كشور‌هاي اروپاي شرقي نيست.

Moldavia flag

حوادث اخير مولداوي بيانگر دو نكته مهم است، يك نقش اطلاعات و اينترنت در بروز حوادث و متحد كردن مردم عليه دولت كه باز رهبران كشورهاي غير دموكراتيك را به كنترل بيشتر اينترنت ترغيب خواهد كرد. دوم عدم حمايت دولت هاي غربي از بروز حوادث در مولداوي برعكس تئوري توطئه نشان مي دهد هميشه آمريكا و صهيونيست پشت بروز ناآرامي ها نيستند.

اين روزها از حوادث مولداوي با دو نام در مجامع بين المللي ياد مي كنند: انقلاب فيس بوكي يا انقلاب باغ انگور. اما نام اول اين خطر را براي كشوري مثل ما گوشزد مي كند كه ممكن است اين سايت مجددا در ايران فيلتر شود. هرچند كه عميقا بر اين باورم جوانان ايراني از فيس بوك فقط جهت دوست يابي و خوشگذراني و وقت كشي روزهايشان استفاده مي كنند و هرگز اين سايت در ايران خطرناك نخواهد شد و منافع كسي را به خطر نخواهد انداخت. براي اثبات مدعا كافي است به گروههاي مورد علاقه جوانان در فيس بوك نگاهي انداخت كه سرشار از خوانندگان و هنرپيشگان و كلاه قرمزي هاست و نهايت علاقه منديشان به مسائل اجتماعي طرفداري از خاتمي براي ورود به انتخابات است!!

+ نوشته شده در  Wed 15 Apr 2009ساعت 9  توسط پدرام 

شماره 10- فيلم دبليو ساخته اليور استون

يك بيوگرافي جذاب از جورج دبليو بوش با نشان دادن واقعيت هاي پشت صحنه سياست و زندگي خانواده ي بوش ها. اليور استون هنرمندانه 2 ساعت فيلم از زندگي سياسي بوش پسر تهيه كرده كه تماشاچي را خسته نمي كند و در عوض چهره ي واقعي مرد خوش قلبي را نشان مي دهد كه پشت نقاب سياست به مدت 8 سال ناپيدا بود. انتخاب بازيگرهاي تقريبا مشابه با كليه افراد معروف و ديالوگ هاي مربوط به ايران و عراق از جالبترين صحنه هاي فيلم براي تماشاگر ايراني است. شايد ارزش فيلم در اين باشد كه بوسيله دوربين سينما مي توان سياست را ساده تر و آشكارتر ديد. سياستي كه با دوربين هاي ژورناليستي رعب آور و پيچيده مي شود. من اين فيلم را دوست داشتم.

شماره 9- ماما ميا بر اساس تئاتر موزيكال گروه آبا

فيلمي شاد، پر انرژي و جذاب كه بوسيله رنگ ها و طبيعت ديدني يونان و ترانه هاي جاودان گروه آبا هر بيننده اي را با هر سبك سليقه اي راضي مي كند. بعضي وقتها سينماي حرفه اي با ساختن چنين فيلم هايي رسالت كلاسيك سينما در راستاي ايجاد زماني دلپذير براي بيينده را دنبال مي كند. ماما ميا فيلمي است با احساس كه در مدت تماشاي آن شايد فقط به خاطرات خودتان فكر كنيد. اين سبك سينما هرگز حاضر نيست تماشاچيش را به فكر فرو ببرد يا دچار چالش با مسائل كند.

شماره 8- در بروژ

كانديد شدن كالين فارل در گلدن گلاب باعث شد فيلم را تماشا كنم. شايد بهترين واژه براي توصيف فيلم واژه سحر آميز باشد. شما به تماشاي داستاني ساده مي نشينيد كه تلفيقي از فضاي آرام فيلم هاي اروپايي و برخوردهاي هاليوودي مي باشد. فيلم در شهر تاريخي  بلژيك با نام بروژ ساخته شده است و نام فيلم گوياي اين است كه شما مي توانيد با يك فيلم مستند گردشگري نيز روبرو شويد. بازي هاي پارادوكس هنرپيشه هاي مشهور در فيلم خود فضاي كميكي را بوجود آورده كه گوياي همان پارادوكس تلفيق سبك اروپايي و آمريكايي است. در يك كلام از اين فيلم مي توانيد در يك غروب آرام لذت ببريد.

in bruges

شماره 7- فراست/ نيكسون ساخته ران هوارد

خيلي ها وقتي داستان فيلم را مي شنوند كه ماجراي مصاحبه جنجالي خبرنگاري انگليسي به نام فراست با رئيس جمهور جنجالي دهه ي 70 آمريكا، پرزيدنت نيكسون مي باشد خود را عقب مي كشند و احساس مي كنند با فيلمي كاملا سياسي و خسته كننده روبرو خواهند بود كه فقط براي دنبال كنندگان ماجراي كهنه ي واترگيت خوشايند خواهد بود. اما وقتي كسي به تماشاي فيلم مي نشيند متوجه مي شود زود قضاوت كرده است. ران هوارد فيلمي را هنرمندانه ساخته است كه ماجراي يك مناظره تلويزيوني را تبديل به يك رينگ مبارزه كرده است و با وجود آنكه دو بازيگر توانا فقط روي صندلي داغ نشسته اند و با هم حرف مي زنند، تماشاچي احساس مي كند با يك فيلم مهيج و جذاب روبرو شده است.

علاوه بر اين همان ارزشي كه در فيلم دبليو توسط استون آفريده شده بود يعني نشان دادن چهره ي واقعي يك سياستمدار، در اين فيلم نيز مشاهده مي شود و چقدر جالب كه هر دو كارگردان در كار خود موفق بوده اند.

شماره 6- ميليونر زاغه نشين ساخته دنيل بويل

اين روزها كمتر كسي را مي توان يافت كه هنوز اين معجزه سينماي هند و انگليس را نديده باشد، مخصوصا بعد از نمايش مسخره و ويرانگر صدا و سيماي خودمان كه حتي موسيقي ارزشمند فيلم را سانسور كرده بود. به تفصيل در مورد اين فيلم در پست هاي قبل توضيح داده شده است.

شماره 5- Seven Pounds  با بازي ويل اسميت

به جرات بايد اين فيلم را بدليل فيلمنامه بديع و خاصش در ليست برتر فيلم هاي سال گذشته قرار داد؛ چون بسياري فيلم را نيمه كاره رها مي كنند و هرگز به تماشاي پايان شوك آور فيلم نمي نشينند. شايد ويل اسميت بعد از بازي در فيلم مطرح در جستجوي خوشبختي، مناسب ترين گزينه براي بازي در اين فيلم تاثير گذار بوده است. فيلمي خوش ساخت كه در جشنواره گلدن گلاب نيز كانديداي دو جايزه مطرح شد.

Seven Pounds

شماره 4- سرگذشت عجيب بنجامين باتن ساخته ديويد فينچر

 فيلمي كه دچار بي مهري داوران جشنواره اسكار امسال شد. به نظر من 15 دقيقه ابتداي فيلم خودش يكي از ماندگارترين مانيفست هاي تاريخ سينما مخصوصا در هنگام افتتاح ساعت ايستگاه ميدان شهر خواهد بود. فينچر داستاني متفاوت را به فيلم مي كشد كه هرچند طولاني و پاياني ياس آور دارد اما از ارزش هاي يك فيلم خوش ساخت براي تبديل يك قصه كوتاه هرگز نمي كاهد. در مورد اين فيلم نيز پستي نوشته بودم.

شماره 3- ويزيتور

سينماي مستقل آمريكا اينبار فيلمي را ارائه مي دهد كه اسكار را به تجليل از آن وا مي دارد. شايد زيباترين توصيف كه عليرضا در نقدش از اين فيلم مي آورد همان انقلاب پست مدرن در بطن كلاسيك باشد. فيلمي كه مي آموزد براي تغيير هيچوقت دير نيست فقط بايد پذيرا باشيد. اين فيلم تاثير گذار براي هر مخاطبي مي تواند تفكر برانگيز و محرك باشد براي مقابله با قالب هاي خود ساخته در زندگي.

شماره 2- ويكي كريستينا بارسلونا اثر وودي آلن

سينماي وودي آلن بعد از نمايش فيلم Match point  روندي نو و متفاوت را در پيش گرفت. فضاي دلپذير و آرام سينماي آلن در فيلم هاي بعديش در تافيقي استادانه با داستانهاي جنايي يا تبهكارانه، به مشي كميك سينماي او وفادار ماند و در فيلمي مانند روياي كاساندرا به اوج رسيد، فيلمي كه روابط ميان دو برادر را كاملا برجسته و حس كردني ساخته بود. هرچند  كه نمي تواند از فيلم هاي وودي آلن انتظار نتيجه گيري واضحي داشت اما در طول تماشاي فيلم هاي او احساس آرامشي توام با تجربه اندوزي ناخودآگاه خواهيد داشت. فيلم ويكي كريستينا بارسلونا نيز با داشتن تمام مولفه هاي ذكر شده و بازي درخشان عوامل آن، قصه اي را در فضاي رمانتيك اسپانيا روايت مي كند كه به قول دوستي عزيز، مانند كتابهاي مصور سه بعدي دوران كودكي، مي توانيم قهرمانان و احساسات آنها را لمس كنيم. موسيقي زيباي فيلم نيز بر امتيازات اين فيلم افزوده است و خلاصه آنكه فيلم براي تمام علاقه مندان بخصوص آنهايي كه اخلاق گراي مطلق هستند توصيه مي شود تا بعضي وقتها روزنه اي در اعتقادات خود را بپذيرند كه مي تواند تمام فلسفه هاي اخلاقي آنها را به زير سئوال بكشد.

شماره 1- The Fall  اثر تارسيم سينگ

يك بوم نقاشي كه دوست داريد جلوي آن بنشينيد و لذت ببريد. فيلمي كه در 26 لوكيشن در 18 كشور جهان فيلمبرداري شده است و زيباترين مناظر بكر بين الملل در آن به تصوير كشيده مي شود. تارسيم سينگ كارگردان هندي الاصلي كه با خانواده اش در سه سالگي به ايران مهاجرت مي كند و سالها بعد براي تحصيل سينما به آمريكا مي رود او در فيلم اولش سلول با بازي جنيفر لوپز شكست را تجربه مي كند اما سالها بعد با تهيه كنندگي ديويد لينچ و اسپايك لي، شاهكار اخيرش را روي پرده ي سينما مي برد.

The Fall

در كارگاه سينمايي كيارستمي به دانش جويان همواره گوشزد مي شود كه سينما بوم نقاشي نيست كه بخواهيد با نقاشي و منظره آنرا زيبا كنيد اما سينگ برعكس با اين فيلم نشان مي دهد كه مي توان با تلفيق نقاشي و هنر هفتم شاهكاري در خور ستايش پديد آورد. پوستر فيلم نيز حتي بر اساس نقاشي معروف سالواتوره دالي Face of Mae West Which May Be Used as an Apartment طراحي شده است. بهرحال فكر مي كنم هنوز شيريني تماشاي اين فيلم برايم ماندگارتر از فيلم هاي ديگر سال بوده است.

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Apr 2009ساعت 10  توسط پدرام 

فروردین 1388 خورشیدی یا 7031 آریایی آغاز شد. این اولین پستم در سال جدید است که می نویسم. مدتی از فضای مجازی دور بودم و شدیدا مشغول مطالعه کتابهای مختلف در زمینه های اسطوره شناسی گرفته تا جهان هولوگرفیک بودم. در کنار آن مطالعه و تمرین زبان فرانسه حسابی وقتم را پر کرده و مجبور بودم کمی بیشتر به این امور بپردازم.

در مورد اسطوره و اسطوره شناسی و تداخل این حوزه در مسائل روان تحلیلی کلی داستان و مطلب دارم که نمی دونم چجوری می تونم برای نوشتن آنها نظم و ترتیبی به ذهنم بدهم. از طرفی هم مفهوم جدید جهان هولوگرافیک که این روزها یک تنه می خواهد کلید تمام معماهای هستی شناختی و ماورا الطبیعه باشد، بدجوری فکر و نگاهم را مشغول کرده است. در مبحث اول کلی ممنون مهدیس عزیز هستم که افکار مرا به این حوزه کشاند و در مبحث دوم باید ابتدا از علیرضای نازنین و همسرش بخاطر مطرح کردن این کتاب و بعد محمدرضای دانشمندم که در وبلاگش مرا بیش از پیش انگیزمند ساخت تا این ایده جدید را زودتر بخوانم، تشکر کنم.

در جایی خوانده بودم، اگر اکثریت مردم جهان بر این باور باشند که که دنیای آینده بسیار تیره و تاریک است، مطمئنا آینده ای وحشتناک و نه چندان دلچسب مانند آنچه که در ترانه سال دو هزار داریوش شنیده ایم یا فضای پولادین کتابهای آیزاک آسیموف و یا مانند پیشگویی هایی که احادیث مهدویت از هنگام ظهور امام زمان ترسیم می کنند، در پیش روی خواهیم داشت. اما اگر همین اکثریت مردم امروز بر این باور باشند که قرن آینده روشن و پر از صلح و سلامتی خواهد بود هیچ بعید نخواهد بود که اینچنین باشد.

بگذریم از اینکه این روزها در تمام قصه ها و کارتون ها و افسانه ها و اذهان عمومی بیشتر نشان از دیدگاه اول می توان یافت اما آدمها باید به این باور برسند که آینده و حال همه از افکار ما سرچشمه می گیرند.

با همین دید می خواهم توجهتان را جلب کنم به یک رسم ایرانی، در آغاز نوروز و سال جدید نیاکان ما سالهاست که وقتی دیدار تجدید می کنند و یکدیگر را در آغوش می کشند برای هم آرزوی سالی خوش و سبز می کنند. این عبارت سالهاست که تکه کلام این مردم در ایرانزمین بوده: "امسال دیگر سال خوبی خواهد بود برای همه."

با اینکه شواهد اجتماعی و اقتصادی و سیاسی امسال آنقدر واضح هستند که حتی رهبر سیاسی مذهبی ایران نیز برای اولین بار نگرانی خود را از روند مصرف گرایی ایرانیان و وضعیت بد اقتصادی دنیا که می تواند بدجوری همراه با سیاستهای اشتباه گذشته کشور را دچار مشکلات بزرگی کند، ابراز می دارد و نامی احتیاط آمیز را برای سال بر می گزیند اما رسم نیاکانم به من ثابت کرده است که تصور مثبت جمعی می تواند کارسازترین حربه برای جلوگیری از غلطیدن در یایس و ناامیدی باشد.

پس بنا بر همان رسم کهن، سال جدید را به همه تبریک می گویم و برای تک تک دوستان و ایرانیان آرزوی سالی خوب، روشن، سرنوشت ساز، شاد و پر برکت می کنم. سالی به دور از اندوه و غم بی وفایی.

+ نوشته شده در  Sun 5 Apr 2009ساعت 7  توسط پدرام 

نوروز نزدیک است٬ همیشه عاشق این روز و لحظاتی بودم که بوی بهار را با خودش میاره. شادی خاصی سراغم میاد و با علم به اینکه می دونم سال بعدی سال سخت تری خواهد بود٬ بازهم خوشحالم و بازهم امیدوار. در بدترین شرایط زندگیم همیشه نوروز را پیام آور و فرشته ای از سوی خدا می دانستم و می دانم. خیلی ها سراغ فال و طالع سال می روند و تمام امیدشان را می بندند به حرکت ستارگان و تغییر افلاک. خیلی ها نا امید و با چشمانی غم زده از نوروز استقبال می کنند. در آستانه ی نوروز ممکنه دل خیلی ها شکسته باشه و روحشان خسته باشه اما باید آمدن بهار را باور کرد. باور کنید با تمام سختی ها میشه به نوروز امیدوار بود.

بر هفت فلک بگذر، افسون زحل مشنو

بگزار منجم را در اختر و در فالک !

ترانه ی بسیار زیبا و شنیدنی سیاوش ناظری (خواهرزاده شهرام ناظری) در آلبومش که شعر پر مفهوم مولانا را خوانده است تقدیم می کنم به همه ی دوستای خوبم٬ به اونایی که دلشون شکسته٬ به اونایی که امیدشون را از دست دادند٬ به اونایی که خودشون را باور ندارند٬ به اونایی که منتظرن و به اونایی که عاشقند و از عشق دست نمی کشند.

رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خارک 2

ای نازک و ای خشمک، پا بسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد ؟

آن زلفک و آن پیچک

بر چرخ کجا پرورد؟

آن پرک و آن بالک

ای نازک نازک دل، دل جوی که دلت مان از

روزی که جدا مانی، از ذرک و از مالک

بشکسته چرا باشی؟

دلتنگ چرا گردی؟

 دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک 2

***

(تو رستم دستانی از زال چه می ترسی ؟ 2

یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک) 2

من دوش تو را دیدم

در خواب و چنان باشد

بر چرخ همی گشتی

سرمستک و خوشحالک

میگشتی و میگفتی : ای زهره به من بنگر ! 2

سر مستم و آزادم....

زاد... بارک و اقبالک

بر هفت فلک بگذر، افسون زحل مشنو 2

بگزار منجم را در اختر و در فالک !

ترک خور و خفتن گو، رو دین حقیقی جو 2

تا میره ابد باشی، بی رسمک و آئینک 2
+ نوشته شده در  Mon 9 Mar 2009ساعت 8  توسط پدرام 

اين روزها هرچي مي خوام زود زود آپ نكنم، نميشه انگار. يعني سوژه سازان اينقدر حرفهاي جالب مي زنند كه نميشه بي خيال شد. يه زماني وقتي در انتخابات قبلي، رئيس جمهورمان انتخاب شد، ابراهيم نبوي نوشت كه اين مرد خودش جوكه و كار من را راحت خواهد كرد در طنز نويسي. حالا بعد از گذشت 4 سال من فكر مي كنم از اون آقا مهمتر، مشاوران يكي از يكي جوكتر ايشان هستند. البته روزگاري است كه جوكرها همه كارند و حوزه ي آنها فقط به دولت و نزديكانش ختم نميشه. اوضاع اينقدر سخت و قمر در عقربه كه همه مسئولين ترجيح مي دهند خود را ساده و لوده نشان دهند تا جوابگوي سئوالات مردم باشند.

از آقاي بادامچيان ديروز پرسيده بودند كه اوضاع اقتصادي مردم خرابه؟

ايشان با اين همه سن و تجربه گفته بودند تقصير خودشونه كه توقعشان رفته بالا !! يك مرغ توي خونه نگه دارند كه واسشون تخم بزاره و اينقدر نگن تخم مرغ گرونه...تازه چرا بايد صبحانه كره و عسل و تخم مرغ و شير خورد؟ مردم توقعشان از زندگي بالا رفته است.

بعد به ايشان گفتند كه نظرتون راجع به 4 نفري كه اين هفته در اعتراض به وضعيتشان در مقابل مجلس خودسوزي كرده اند، چيه؟

عضو ارشد حزب موتلفه جواب داده: اينا كه نمي ميرند!!!!

خبرنگار گفته 2 نفرشون مردند تازه اون دو نفر ديگه هم بيمارستان هستند.

جواب داده: خوب من كه نگفتم همشون نمي ميرند..اينا خودشون را بازيچه دست جناح مقابل كردند براي سياهه نمايي خدمات ارزنده ي دولت.

خبرنگار گفته، مرد حسابي كدوم آدمي واسه اصلاح طلبان مياد خودش را آتيش بزنه؟

گفته همينا...

خلاصه اينكه تا صبح هم سئوال مي كردن ازش، مطمئنا يه حرف منطقي در نمي اومده. اين نشون مي دهد كه مسئولين خودشون هم كم آوردند كه اينجوري خودشون را مي زنند كوچه علي چپ.

اما جوك غم انگيز ديگر، ديروز در جاي ديگري بود. آقاي سقاي بي ريا مشاور رئيس جمهور در بين دانشجويان داستاني واقعي را از قول آقاي محرابيان وزير صنايع تعريف مي كند كه آخر سادگي مشاور است كه آنرا بيان مي كند. داستان با همين لحن در روزنامه اعتماد نيز نوشته شده است:

شبي كه اسرائيل به غزه حمله كرد، رئيس جمهور آقاي محرابيان را فراخواند كه هرچه سريعتر يه پيامي را به آقاي هوگو چاوز در ونزوئلا بدهند. شب ژانويه بود و آقاي محرابيان هرچي تماس مي گرفتند، هيچ كس در كاخ رياست جمهوري ونزوئلا جوابگو نبود.

رئيس جمهور به وزير صنايع مي گويد: چي شد، پس؟

اقاي محرابيان هم مي گويد: بابا اونجا تعطيله، آخه با كي حرف بزنم؟

رئيس جمهور: پاشو، بپر همين الان برو فرودگاه، هواپيما بگير برو كاراكاس، چاوز را هرجا هست پيداش كن، پيام من را برسان. هر شهري رفته، امشب پيداش كن!!

محرابيان هم يه چشم ميگه و پرواز ميكنه به سمت كاراكاس. ساعت 11 و نيم شب به وقت اونجا، ميرسه كاراكاس. يك ساعت بعدش بهش خبر مي دهند كه چاوز را پيدا كردند و نيم ساعت ديگه در كاخ رياست جمهوري منتظر است.

محرابيان تعريف مي كنه چاوز به همراه چند نفر از وزراي كابينه اش نصفه شبي، اومده بود ببينه چه خبر شده كه فرستاده ي رئيس جمهور ايران اورژانسي خودش رو رسونده كاراكاس!

محرابيان ميگه: قربان، اسرائيل به غزه حمله كرده است!

چاوز دقيقا با همين لحن به نقل از مشاور رئيس جمهور ميگه: خوب، به ما چه؟

محرابيان توضيح ميده: اي بابا اين چه حرفيه مي زنيد؟ مثل اين ميمونه كه به ايران حمله كردند. مثلا اگر به شما حمله كنند انتظار داريد ما چي كار كنيم؟

آقاي محرابيان يك ساعت تمام براي چاوز توضيح ميدهد كه غزه كجاست و چرا اونجا جنگ شده و به ايران و ونزوئلا چه ربطي دارد و در نهايت آقاي چاوز مثل اينكه دوزاريش افتاده باشه ميگه: آهان!!

همون جا همون شب، چاوز دستور ميدهد سفير اسرائيل را از كاراكاس اخراج كنند، و بعد سه چهار تا دستور شديد ديگر هم مي دهد كه محرابيان پيش خودش مي گويد الانه كه طرف اعلام جنگ هم به اسرائيل بده.. و سريع خداحافظي مي كند و بر مي گردد تهران.

شما تصور كنيد اين حاكم آمريكاي لاتيني چقدر منافع مالي از ايران داره كه اينجوري از خودش عكس العمل نشون ميدهد. و از طرفي ببينيد كه ما چه هزينه اي مي كنيم براي ديپلماسي عزتمندانه ي خودمون در جهان.

اين آقاي بي ريا به عنوان مشاور رئيس جمهور حداقل نبايد اين مسائل را تعريف كند و سادگي ايشان تا به آنجا مي رسد كه خطاب به دانشجويان مي گويد: شما خارج نرفتيد، اونايي كه اونجا زندگي مي كنند مي گويند نزديك است كه رئيس جمهور ايران را خارجي ها بپرستند... بيراه هم نميگن، مگه امام زمان چي مي خواد بگه كه آقاي رئيس جمهور نگفته ؟

مطمئن باشيد فردا هم كه روزنامه را باز كنيد، جوكهاي جديدي خواهيد خواند و اين ملت ايران هستند كه بايد يا بخندن و يا حرص بخورند. شما جزو كدوم دسته هستيد؟

+ نوشته شده در  Wed 4 Mar 2009ساعت 7  توسط پدرام